انتظار
چشمان تو
طوفانی که
گل های موج را
از باغ آبی دریا می چیند
و چشمان من
تالاب خسته ای که فقط
آرامش خود را می بیند
حالیا که آب نیز
نشان خویش را
به تو بخشیده است
من خود را
به دیدن خواب مرداب
دلخوش کرده ام
شهادت را
به انتظار ایستاده ای
و من هنوز
ایستادن را
به انتظار نشسته ام
شاعر : محمد رضا مهدی زاده
پريشان
امشب دوباره مشق هذيان مينويسم
نظمي پريشان در پريشان مينويسم
بغض شکارم، اضطرابآلود رنگم
پرواز را وامانده لختي درنگم
خواب از نفس دزديدهام در شيون امشب
گل ميکند بوي کبوتر در من امشب
خواب از نفس دزديدهام، هذيانيام من
موج کبوتر ميزند، طوفانيام من
خون گريهاي دارم اگر غم نالهات هست
آتش نفس! اندوه چندين سالهات هست
اندوه مرداني که پيش از من گذشتند
داغ شهيداني که ديگر برنگشتند
آنان که با هرم نفس خواندند و رفتند
صحراي آتش را فرس راندند و رفتند
بستند روز مرگ و خون، سجادهها را
رهوار زين کردند قاب جادهها را
خيلي که سمت جاده را بر آسمان ديد
پرواز را يک رد خون تا بيکران ديد
مهميز بر نفس چموش خويش کوبيد
شلاقها بر عقل مرگ انديش کوبيد
خيلي که ره بر تيغ و بر طوفان گرفتند
بالاترين مزد جهاد آنان گرفتند
آنان که "عندربهم" را "يرزقون"اند
در قهقهه مستانه اما غرق خونند
آنان که در خون خلسه ديدارشان بود
معناي "ابنالوقت" در پيکارشان بود
آنان که نيت در نماز خون شکستند
قامت به "شفع" و "وتر" در تلواسه بستند
پل شد نفس هاشان که از آتش گذشتند
برگشت بخت ما وليکن بر نگشتند
ديوار شد کم کم غبار خستگيها
دلبستگي، دلبستگي، دلبستگيها
مانديم و خوانديم و دعا کرديم، اما ...
بيش از دعامان ادعا کرديم، اما
هر پنج نوبت سعي ايمان شد فراموش
هر قصهاي غير از غم نان شد فراموش
واماندگي از شور سر، دستار وا کرد
شوق حضر از ساق، پاي افزار وا کرد
کو خيل مرداني که من مديونشانم
صحرا شقايق از شميم خونشانم ...
غلامرضا کافي

